صائب تبريزي، شاعر اوايل قرن يادهم هجري است. وي را شاعر چشمه آئينه ها و باغ هاي پر گل مي دانند. او كه آفريننده دردها و شادي ها بود، يك سراينده زيبا پسند و سوخته دل محسوب مي گردد. در يك كلام مي توان او را از اختران ادبيات ايران دانست
کریمخان زَند (۱۱۹۳ – ۱۱۶۳ه.ق) (حکمرانی : ۱۱۷۹ - ۱۱۹۳ ه.ق) که خود را وکیل الرعایا میخواند و نه پادشاه، یک ایلیاتی بانفوذ از طایفه زند بود که به فرمانروایی ایران رسید و بنیانگذار پادشاهی زندیان شد .
کریمخان توانست پس از فروپاشی حکومت نادر شاه افشار ٬ تمام بخشهای مرکزی، شمالی، غربی و جنوبی ایران را تحت حکومت خود درآورد.
سلام... سلامی به بلندای کوه... فرارسیدن روزهای عزاداری و شهادت مرد آزادی خواه،امام حسین علیه السلام رو به همه شما عزیزانم تسلیت عرض می کنم. امیدوارم که فلسفه این روز رو فهمیده باشین نه اینکه تنها ازش چرخ زدن توی خیابون هارو فهمیده باشین و به قول دکتر شریعتی: " حسین ع تشنه لبیک بود... حیف که تنها زخم های تنش را نشانمان دادند." خب من نمیخوام در مورد این واقعه صحبت کنم چون همه شما بیشتر از من دراین مورد می فهمین. موضوعی رو که میخوام بهش بپردازم یه شباهت هایی به این روزها و شهادت امام حسین ع هم داره و یه جورایی شبیه همن . مقاومتی که صدها سال پیش صورت گرفت و هنوزم که هنوزه منه ایرانی بهش می بالم. سلطان جلال الدین خوارزمشاه،مردی که برای دفاع از میهن،از خانوادش گذشت.از همسرش از فرزندانش از شاه بودن.چقدر دلیرانه جلوی قوم وحشی و ویرانگر مغول ایستاد و تاوان اشتباه مادر و پدرش رو پس داد.تاوان غرور... یه لحظه با خودتون تصور کنین جلوی روتون یه لشگر از افراد خون خوار ایستاده و پشت سرتون هم یه رود خروشان که گذر کردن ازش تقریبا محاله و شما با یه لشگر کوچک به همراه زن و بچه این وسط گیر افتادین و چقدر زیباست از خودگذشتگی در راه وطن... شبی آمد که می باید فدا کرد به راه مملکت فرزند و زن را چنین کاری از هر کسی برنمیاد که برای وطن از زن و فرزند بگذره ولی سلطان جلال این کارو کرد چه عاشقانه از خانواده گذشت و دنیا رو در عجب گذاشت... سلطان جلال های زیادی رو ایران بزرگ و خسته به خودش دیده. چه سردارانی که بر خاک نیفتادن،چه افسرهایی که با خونشون این خاک پاک رو عطراگین نکردند ، چه مادرهایی از فرزندانشون نگذشتند و چه خون هایی که از برای وطن ریخته نشد. یاد و نام همه رفتگان در راه وطن گرامی... به پاس هر وجب خاکی از این ملک چه بسیار ست ، آن سرها که رفته ! زمستی بر سر هر قطعه زین خاک خدا داند چه افسرها که رفته !
توی این پست میخوام از بزرگ مردی یاد کنم که اندیشه هاش به درستی برای ما بیان نشده و هرکس هرطور که دوست داشته و به نفعش بوده تعبیری از اهداف و تفکراتش ارائه داده..... کسی که همه ی عمرش رو صرف آگاه کردن مردم کرد و هدفی جز نشون دادن راه انسانیت نداشت.کسی که فعالیت های بیدارگرانهاش باعث آزارش می شد و دست آخر دل شکستگی.... من در این مطلب برداشت های شخصی خودم رو از چنتا کتاب زیبای این یگانه مرد نوشتم و البته معتقدم که شریعتی فراتر از این هاست. امیدوارم که کامل بخونین و من رو هم با نظراتون آشنا کنین... دکتر شریعتی؛تنها یک شعار داشت و اون "خودت را بشناس"بود.دکتر عقیده داشت که قبل از هرچیز یک انسان باید خودش رو اصلاح کنه و بعد به سراغ جامعه بره. دکتر تنها رسالت انسان رو حرکت به سوی مبدا میدونست،نهایتی که در اون بتوانی انسانتر باشی نه برای اینکه به بهشت بری تنها برای اینکه به آرامش برسی،آرامشی که جز با آگاهی از خود بدست نمیاد.... شریعتی معتقد بود که هر قوم هر جامعه هر ملت،باید حس انسان بودن رو در خودشون تقویت کنند وگر نه بازیچه دست قدرتمندان خواهند شد،به خصوص ما که عنوان "جهان سومی" رو یدک می کشیم... دکتر میگه که: قدرت و زور و اجبار فقط از فهمیدن یک انسان میترسن نه از تن تنومند...هرچقدرهم که قوی باشی بازم به یه عنوانی میدوشنت... در آخر این که ما جوونا باید آگاه باشیم،باید هدف داشته باشیم،عشق داشته باشیم....عشق به انسانیت،عشق به تعالی.....
رایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد. جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانهاش خراب میشود و هر کسی بخواهد خانهاش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. پروفسور حسابی گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
نادر شاه افشار
طبيبم داده پيغامم بيا دارويت آماده است
من از شرمي كه دارم از رخ عطار مي ترسم
من از اشكي كه مي ريزد ز چشم يار مي ترسم
از آن روزي كه اربابم شود بيمار مي ترسم
رها كن صحبت يعقوب و دوري زن و فرزند
من از گرداندن يوسف سر بازار مي ترسم
هزاران بار خود را نوكر اين خاندان خواندم
از آن روزي كه اين منصب شود انكار مي ترسم
همه گويند اين جمعه بيا، اما درنگي كن !
از آن كه باز عاشورا شود تكرار مي ترسم
در یکی از برنامه ها ی تلویزیونی با شاعری به نام امیر حسین میر حسینی آشنا شدم . چهره ای بسیار معصومانه با لحنی زیبا و دلنشین داشت .این شاعر توانمند در این برنامه شعری را در وصف مرگ خود و کمک کردن اربابش امام حسین (ع) در قبرش خواند که من را بسیار تحت تاثیر قرار دارد
براي مطالعه شعر به ادامه مطلب مراجعه نمائيد
بارون
بارون رو دوست دارم هنوز
چون تو رو یادم میاره
من و می شویه از گناه
از غم و غصه ها همه
دوباره می شم همونی
که از خیالم اومده
یکی مثل همون خوبه
که از دو عالم اومده
یکی که ماله اینجا نیست
دلش یه جای دیگه ایست
همون جا که همه خوبن
حرف بد و دروغی نیست
دلم می خواد برم بالا
برم برم تا اوج خدا
یکی بهم داد می زنه
خدا همین جاست ، تو دل ما
اگه میای تو هم بیا
که اون جا ، جاش بی انتهاست
که اون جا ، جاش بی انتهاست
سلام خدمت بزرگواران و دوستان عزیزم . من بعد از مدت بسیار طولانی برگشتم . بنا بر دلایلی خیلی کم میامدم . ولی دوباره آمدم و همیشه از عشقم کشورم وطنم ایران مینویسم . از همه شما عزیزان به خاطر این همه لطف سپاسگذارم . چه در در بودنم چه در نبودم به من لطف داشتید . برای همه شما آرزوی پیروزی و شادکامی دارم . دوست دار شما كامران

سر سفرت منو نشوندی حســــــین
نمکت رو به من چشوندی حســـــین
اون قدر آقـــــــــایی که ایِـــن بده رو
توی روضت بازم کشوندی حســــــین
لبــیکَ یا حســین لبــیکَ یا حســـین
کیه که قلب اون اســــــــــیر نشــده
هیچکس از روضه ی تو سیر نشــده
شــــــــما گفتی بیــــــا و من اومدم
شـــــــما گفتی بیـــــــا تا دیر نشده
لبــیکَ یا حســین لبــیکَ یا حســـین



