منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
نويسندگان
درباره

بـا تـوگـويـم ميهنــم ايـن بـار هـم گـل مـی کنـم آسمـانـت را پُـلِ پـروازِ سُنبـل مـی کنـم در سـرِ پيـری جـوان مـی گـردمـی همچـون بهـار کـوچـه بـاغـت را پـر از آواز بلبـل مـی کنـم جـاودانـه ميهنـم اين بـار هـم مـی سـازمـت چون درفـش کـاويـان هر جای می افرازمت همچـو رستـم می کَـنم ديـو پليـدی را ز جـای چـون فـريـدون شـوکـت ديـريـنه می پـردازمت با تـو مـام ميهنـم ديـرينه پيمـان می کنـم گـر که ايـرانـم نبـاشـد، تـرک ايـن جـان می کنم همچـو آرش بر پَـرِ البـرز جـان بـر کَـف بـه پـای کوهسـاران را پُـر از آواز ايــران می کنم بـا تـو گـويـم ميهنـم اين بـار هـم گـل می کنم با تـو گـويـم ميهنم ايـن بـار هـم گـل مـی کنـم
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ایران جاویدان

ای کویر تو بهشت جان من

عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام

نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن

دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش

پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب

تا نبیند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دلیرت جان به کف

سرفرازان سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را

باز گرداندند خرمشهر را

ای وطن ای مادر ایران من

مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من

هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت

بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد

زنده در این بوم و بر یک تن مباد



ای خطه ایران مهین ، ای وطنم
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
آبی قلب تو خلیج فارس و هرمز
سینه به سینه ات سلسله کوه البرز
وسعت نام تو ، وسعت نام خورشید
جلوه ی خاک تو ، قرمز و سبز و سپید
این نه منم من ، نه من منم من
ذره خاک وطنم من
ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران
ایران همیشه جاویدان
شبنمی از جنگل شمال ، ایرانی
دیده به دریایی از کمال ، ایرانی
محو جمیلی از آن جمال ، ایرانی
ایرانی پهلوان ، ایرانی مهربان ، ایران وطن من
ایرانی قهرمان ، ایرانی پهلوان
از ارس تا خلیج وطن من
خون سیاوش ، کمان آرش
مهد شهیدان ، غرور آتش
خانه ایمان به لطف یزدان
ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران
ایران همیشه جاویدان
رستم و سهراب قصه ها ، ایرانی
شیرین و فرهاد عاشقا ، ایرانی
اهل وفا صلح و صفا ، ایرانی
ایرانی مهربان ، ایرانی قهرمان
ایـــــــــــــــران ، وطــــــــــــــــــن من
این نه منم من ، نه من منم من
ذره خاک وطنم من
ایران خاک دلیران ، ایران غرش شیران ایـــــــــــــــران همیشه جاویدان



این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست



 

 

پیامک های خواندنی بینندگان شبکه الجزیره درباره ایران

دیپلماسی - پخش مستقیم یک سمینار درباره روابط ایران با کشورهای غربی همراه با نظرات غالبا مثبت بینندگان شبکه الجزیره بود.

در پی پخش مستقیم سمینار "ایران و کشورهای عربی بازنگری در تاریخ و سیاست " توسط شبکه ماهواره الجزیرة مباشر،‌ این شبکه طبق روال گذشته خود اقدام به زیرنویس کردن پیامک های بینندگان که به نوعی نظرسنجی عمومی درباره این سمینار است کرد که خواندن برخی از آن ها جالب توجه است.

به گزارش خبرآنلاین،‌ بخش عمده این پیامک ها در حمایت از ایران و دعوت به الگوگیری از آن کردند که تعدادی از آن ها را باهم می خوانیم:

نگاه به ایران باید مبتنی بر یک تعامل استراتژیک باشد/ برنامه هسته ای ایران یک پروژه ملی و شرافتمندانه است / ایران قدرتمندترین کشور خاورمیانه است / قدرت ایران قدرت عرب ها و مسلمانان است / ایران امید امت اسلامی است / چه کسی به جز ایران از فلسطین پشتیبانی می کند / ایرانی ها سفارت اسرائیل را تبدیل به سفارت فلسطین کردند و ما ؟! / ایران به داد فلسطین رسید و حکام تماشاگر هستند/ ضرورت جغرافیا و تاریخ ما را به ایجاد یک پیمان عربی ایرانی فرامی خواند.

در ادامه این پیامک های که همگی با اسم فرستنده های آن ها روی صفحه نمایش داده می شوند آمد:

ای کاش مصر و ایران به توافق برسند / اسرائیل و آمریکا دو روی یک سکه هستند و ایران نماد مقاومت / ای عرب ها بدانید که ایران هم پیمان و یاور سوریه،‌حزب الله و حماس است / ایران و سوریه پناهگاه عرب ها / ایران و ترکیه دو کشور مسلمان و همسایه هستند و باید با آن ها تعامل کرد / ایران و ترکیه روحیه انقلابی گری را در میان امت بیدار کردند.

این سمینار دو روزه با همت مرکز استراتژیک تحقیقات و پژوهش‌های عربی در دوحه با هدف بررسی روابط کشورهای عربی منطقه با ایران با حضور اندیشمندان و کارشناسان "حمد بن عبدالعزیز الکواری "، وزیر فرهنگ و هنر قطر،‌ "عزمی بشاره "‌ نماینده سابق کنست رژیم صهیونیستی،‌ "فهمی هویدی "، کارشناس و نویسنده مطرح مصری و "طلال عتریسی "، تحلیل گر لبنانی مسائل خاورمیانه برگزار شد.

/



جلال الدین محمد در ششم ربیع الاول سال 604 هجری (قرن هفتم) در شهر بلخ دیده به جهان گشود، ایشان اجدادش همه اهل خراسان بوده‌اند. پدرش نیز محمد نام داشته سلطان العلماء خوانده می‌شد و به بهاءالدین ولدبن ولد مشهور، پدرش مردی سخنور بوده، مردم بلخ علاقه فراوانی بر او داشته که ظاهرا همان وابستگی مردم به بهاء ولد سبب ایجاد ترس در محمد خوارزمشاه گردیده است. که در نتیجه آن، مهاجرت بهاءالدین ولد به قونیه گردید. اما از بدشناسی در آنجا نیز تحت مخالت امام فخررازی که فردی بانفوذ در دربار خوارزمشاه بود قرار گرفت.

 

القاب وی

با لقبهای خداوندگار، مولانا، مولوی، ملّای روم و گاهی با تخلص خاموش در میان فارس زبانان شهرت یافته است.

 

مسافرتهای وی

جلال الدین محمد در سفر زیارتی که پدرش از بلخ به آن عازم گردید پدرش را همراهی نمود، در طی این سفر در شهر نیشابور همراه پدرش به دیدار

شیخ فریدالدین عطار عارف و شاعر شتافت. ظاهرا شیخ فریدالدین سفارش مولوی را در همان کودکیش (6 سالکی یا 13 سالگی ) به پدر نمود. در این سفر حج علاوه بر نیشابور در بغداد نیز مدتی رحل اقامت گزید و ظاهرا به خاطر فتنه تاتار از بازگشت به وطن منصرف گردیده و بهاء الدین ولد در آسیای صغیر ساکن شد. اما پس از مدتی براساس دعوت علاء الدین کیقباد به شهر قونینه بازگشت.

 

ازدواج وی

جلال الدین محمد در هجده سالگی با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج نمود که حاصل این ازدواج سه پسر و یک دختر بود. پس از فوت پدرش بهاء ولد راه پدر را ادامه داده و به

هدایت و ارشاد مردم عمر خود را سپری نمود.

 

سفر برای تحصیلات تکمیلی

مولوی در عین حالی که مردم را تربیت می‌نمود از خودش نیز غافل نبوده تا جایی که وقتی موفق به دیدار

محقق ترمذی گردید خود را شاگرد او کرده از تعلیمات و ارشادات او نهایت بهره‌ها را برده و علی الظاهر و به تشویق همین استادش برای تکمیل معلوماتش رنج سفر به حلب را برخود آسان نموه و عازم شهر حلب گردید. ایشان در شهر حلب علم فقه را از کمال الدین عدیم فرا گرفت و پس از مدتی که به شهر دمشق رفت از دیدار با

محی الدین عربی، عارف و متفکر زمانش نیز کمال استفاده‌ها را برده و از آنجا عازم شهر قونیه گردیده و بنابه درخواست سید برهان الدین طریق ریاضت را در پیش گرفت. پس از مرگ محقق ترمذی به مدت 5 سال مدرس

علوم دینی گردید که نتیجه آن تربیت چهارصد شاگرد می‌باشد.

 

داستان آشنایی با شمس

وی همچنانکه گفتیم یک لحظه از تربیت خود غافل نبوده، تاریخ اینچنین می‌نویسد که روزی شمس وارد مجلس مولانا می‌شود. در حالی که مولانا در کنارش چند کتاب وجود داشت. شمس از او می‌پرسد این که اینها چیست؟ مولانا جواب می‌دهد قیل و قال است. شمس می‌گوید و ترا با اینها چه کار است و کتابها را برداشته در داخل حوضی که در آن نزدیکی قرار داشت می‌اندازد. مولانا با ناراحتی می‌گوید ای درویش چه کار کردی برخی از اینها کتابها از پدرم رسیده بوده و نسخه منحصر بفرد می‌باشد. و دیگر پیدا نمی‌شود؛ شمس تبریزی در این حالت دست به آب برده و کتابها را یک یک از آب بیرون می‌کشد بدون اینکه آثاری از آب در کتابها مانده باشد. مولانا با تعجب می‌پرسد این چه سرّی است؟ شمس جواب می‌دهد این ذوق وحال است که ترا از آن خبری نیست. از این ساعت است که حال مولانا تغییر یافته و به شوریدگی روی می‌نهد و درس و بحث را کناری نهاده و شبانه روز در رکاب شمس تبریزی به خدمت می‌ایستد. و به قول استاد شفیعی کدکنی تولدی دوباره می‌یابد.

هر چند که مولوی در طول زندگی شصت و هشت ساله خود با بزرگانی همچون محقق ترمذی،

شیخ عطار، کمال الدین عدیم و محی الدین عربی حشر و نشرهایی داشته و از هر کدام توشه‌ای براندوخته ولی هیچکدام از آنها مثل

شمس تبریزی در زندگیش تاثیر گذار نبوده تا جائیکه رابطه‌اش با او شاید از حد تعلیم و تعلم بسی بالاتر رفته و یک رابطه عاشقانه گردیده چنانکه پس از آشنایی با شمس، خود را اسیر دست و پا بسته شمس دیده است.

پس از غیبت شمس از زندگی مولانا، با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید، الفت او با این عارف ساده دل، سبب حسادت عده‌ای گردید. پس از مرگ صلاح الدین، حسان الدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید. که نتیجه همنشینی مولوی با حسام الدین،

مثنوی معنوی گردیده که حاصل لحظه‌هایی از همصحبتی با حسام‌الدین می‌باشد. علاوه بر کتاب فوق ایشان دارای آثار منظوم و منثور دیگری نیز می‌باشند که در زیر به نمونه‌هایی از آنها اشاره می‌شود:

آثار مولانا

  • مثنوی معنوی که به زبان فارسی می باشد.
  • غزلیات شمس، غزلیاتی است که مولانا به نام مراد خود شمس سروده است.
  • رباعیات: حاصل اندیشه‌های مولاناست.
  • فیه ما فیه: که به نثر می‌باشد و حاوی تقریرات مولانا است که گاه در پاسخ پرسشی است و زمانی خطاب به شخص معین.
  • مکاتیب: حاصل نامه‌های مولاناست.
  •  

  • مجالس سبعه: سخنانی است که مولانا در منبر ایراد فرموده است.

بالاخره روح ناآرام جلاالدین محمد مولوی در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 هـ قمری بر اثر بیماری ناگهانی که طبیبان از درمان آن عاجز گشتند به دیار باقی شتافت. 




الکس جووی" کارگردان جوان بریتانیائی قصد دارد فیلمی درباره کورش کبیر پادشاه امپراتوری ایران و بنیانگذار سلسله هخامنشیان که قلمرو حکومتش از هند تا آسیای صغیر و دریای مدیترانه گسترده بود، بسازد.
.........

به یقین می توان گفت درمیان شخصیت های ایرانی پیش از اسلام، پس از زردشت، کورش شناخته ترین ایشان در بین غربی ها می باشد. بیشتر اطلاعات راجع به این شخصیت تاریخی که در میان غربی ها به بشردوستی و نیکوکاری شهره است، نشات گرفته از دو منبع معتبر یعنی کتاب مقدس یهودیان، تورات، و دیگری تاریخ هرودوت است که در قرن پنجم پیش از میلاد مسیح نوشته شده است. از او به عنوان اولین کسی که در تاریخ قوانین حقوق بشر را وضع کرده است نام برده می شود.

کورش به عنوان اولین پادشاه پارس، بعد از شکست مادها، سلسله هخامنشیان را بنیاد نهاد. طبق روایاتی که در کتاب عهد عتیق آمده است، کوروش به کمک خداوند بابل را فتح و یهودیان آنجا را که در اسارت هستند آزاد می کند و به آنها اجازه می دهد دوباره به بیت المقدس بازگردند.

 

 





شعری از فردوسی درباره حمله اعراب به ایران




        برای دیدن این شعر زیبا به ادامه مطالب مراجعه کنید.



عادل ‌شاه افشار (مرگ۱۱۲۷) دومین پادشاه دودمان افشاریه ایران بود. وی برادرزاده نادرشاه بود و پس از قتل وی در قوچان بیشتر فرزندان نادر، از جمله رضاقلی میرزاو نصراللّه میرزا را به قتل رساند. تنها شاهرخ میرزا، فرزند رضاقلی را به قتل نرساند.

عادل‌شاه افشار که از ۱۱۲۶تا ۱۱۲۷خورشیدی (۱ سال) پادشاهی کرد، جانشین نادرشاه افشار بود. عادل‌شاه فرزند ابراهیم‌خان(برادر نادر) بود. گفته شده است که آقا محمدخان قاجار به دست وی مقطوع النسل شده است.



این‌جا هنوز ایران است!

فیلم‌های معروفی را که ارزش دیدن داشته باشند؛ نگاه می‌کنم. این روزها، حرف و حدیث بر سر اصغر فرهادی است و جایزه‌ی گلدن‌گلوب. نوشته‌ی پیمان معادی، بازی‌گر نقش اوّل «جدایی نادر از سیمین»، بسیار دل‌نشین است:

این‌جا هرچه شود... هرچه باشد... هنوز ایران است!

سلام‌کردن، گاه رسمیتی می‌دهد که نمی‌شود از دل حرف زد. بگذارید آخرین ردیف سینما نشسته باشم و خیره به نقش‌آرایی شما روی پرده‌هایی که روزگاری نه‌چندان دور پاره‌اش می‌کردید حرف بزنم.

ما نه گوسفندیم و نه خود را به خریت زده‌ایم. تنها تفاوت‌مان این است که بلندگوها را به شما داده‌اند و تماشاچی‌گری را به ما پیش‌فروش کرده‌اند. شما می‌تازید و گرد و خاک می‌کنید…

ما چشم‌های‌مان از غبار شما و اشک‌هایمان گِل می‌شود؛ اما چیزی نمی‌توانیم بگوییم. نه این‌که آزادی بیان نداریم… چرا داریم؛ مشکل این‌جاست که آزادی پس از بیان نداریم!

روی سخنم با شماست که گیشه‌ها را در دست گرفته‌اید و آن‌قدر عوامل پشت صحنه دارید که سالی یک فیلم را ساخته تدوین و میکس کنید تا عیدها کنار سفر‌ه‌ی هفت‌سین برای فرزندان‌تان از خستگی‌های یک‌سال زحمت بگویید و آن‌ها به شما افتخار کنند که چه مردانه دم از حقیقت می‌زنید.

 

دلم از روزگاری می‌گیرد که «آدم برفی» جرم بود. «مارمولک» به زیر پاها خزید؛ «گربه‌های اشرافی» ایرانی در زیرزمین‌ها بایگانی شد. «دایره» را دو سال دور زدید و دم از سینمای خلاق زدید.

 

 

 

وقتی «داش آکل» به غیرت‌مان زد… وقتی «قیصر» به پاشنه‌های خوابیده‌ی ما خندید… وقتی «مسافران» را نفس کشیدیم... وقتی «هامون» را به‌جان ناخودآگاه‌مان انداختند… دست ما که نبود؛ ما «گاو» مهرجویی را دیده‌ایم که گاو نمانیم… ندانستیم از «باشو» هم غریبه‌ای کوچک‌تر می‌شویم.

ناصر تقوایی این روزها خاک می‌خورد… مخملباف پای ماندن نداشت… بهرام بیضایی با تمام دنیا قهر است. مسعود کیمیایی هنوز خواب اسطوره‌هایش را می‌بیند… پرویز فنی‌زاده که در خاک باشد، بهروز وثوق که ممنوعه و فاطمه معتمدآریا مفقودالاثر؛ باید پرچمدار سینمای ما حامد کمیلی شود… باید مسعود ده‌نمکی اپرای مجلل در گیشه‌ها به راه بیندازد… باید فریدون جیرانی یک‌هفته شب‌نخوابی بکشد تا برنامه ترور شخصیت بازیگرهای ما را بکشد.

بگذار این فریاد نصفه‌ای باشد که از گلوی یک نسل بیرون پریده است. نسل ما را ببخشید… ما خواستیم نفهم بمانیم… نشد… به‌خدا نشد…

وقتی «داش آکل» به غیرت‌مان زد… وقتی «قیصر» به پاشنه‌های خوابیده‌ی ما خندید… وقتی «مسافران» را نفس کشیدیم... وقتی «هامون» را به‌جان ناخودآگاه‌مان انداختند… دست ما که نبود؛ ما «گاو» مهرجویی را دیده‌ایم که گاو نمانیم… ندانستیم از «باشو» هم غریبه‌ای کوچک‌تر می‌شویم.

ما را ببخشید که طعم سینمای خوب را چشیده‌ایم... ما را ببخشید اگر دست‌های لرزان اکبر عبدی در «مادر» از یادمان نرفت… اگر کمر خمیده‌ی معتمدآریای «گیلانه» را تا خوردیم... اگر با حاج کاظم «آژانس شیشه‌ای»، عذاب وجدان گرفته‌ایم… اگر در «مهاجر»، جبهه‌های‌مان را دید زده‌ایم. اگر طعم ناب گیلاس را چشیده‌ایم. اگر پای «بایسیکل ران»، خواب‌مان گرفت و به خود فحش دادیم. اگر فریماه فرجامی را خندیدید و ما خاطرات‌مان آتش‌مان زد...

شما اهل به‌خود آمدن نیستید، نبودید… اما بدانید سکوت ما از سر بی‌کسی‌ست… ما را در این بی‌کسی گِل گرفته‌اید و دل این نسل برای «ناخدا خورشید»ها تنگ است… ما خون دل می‌خوریم و بزرگان این سینما سکوت می‌کنند… شما هم می‌تازید…

آقای اخراجی‌ها
آقای پایان‌نامه
آقای ضدسینما
اینجا هرچه شود... هرچه باشد... هنوز ایران است!

کاش این نسل آن‌قدر غیرت داشته باشد تا گوش همیشه‌طلبکار شما را به این نوشته برساند…



سهراب سپهری sohrab sepehri



دانه در این خاک بی نم، شورِ روییدن ندارد
ابر این صحرا مگر آهنگ باریدن ندارد



یک نفس سرمست بودن نمی خواهم که این گل

زیرِ رنگ آلوده ی زهر است و بوییدن ندارد

آب و رنگِ این چمن، از اشک پیدا آمد و خون
در بساطی این چنین، ای غنچه خندیدن ندارد

با نسیمِ غم دمد هر سبزه در صحرای عالم
هر طرف ای چشمِ بی آرام گر دیدن ندارد

چند زیر آسمان آواز تنهایی برآری
در دلِ گنبد، صدا جز نقشِ پیچیدن ندارد

در جهان نقش تماشا را زِ دل شستم که دیدم
پرده ای در این نگارستانِ غم دیدن ندارد.

 




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دریافت کد رتبه جهانی سایت و وبلاگ