منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
نويسندگان
درباره

بـا تـوگـويـم ميهنــم ايـن بـار هـم گـل مـی کنـم آسمـانـت را پُـلِ پـروازِ سُنبـل مـی کنـم در سـرِ پيـری جـوان مـی گـردمـی همچـون بهـار کـوچـه بـاغـت را پـر از آواز بلبـل مـی کنـم جـاودانـه ميهنـم اين بـار هـم مـی سـازمـت چون درفـش کـاويـان هر جای می افرازمت همچـو رستـم می کَـنم ديـو پليـدی را ز جـای چـون فـريـدون شـوکـت ديـريـنه می پـردازمت با تـو مـام ميهنـم ديـرينه پيمـان می کنـم گـر که ايـرانـم نبـاشـد، تـرک ايـن جـان می کنم همچـو آرش بر پَـرِ البـرز جـان بـر کَـف بـه پـای کوهسـاران را پُـر از آواز ايــران می کنم بـا تـو گـويـم ميهنـم اين بـار هـم گـل می کنم با تـو گـويـم ميهنم ايـن بـار هـم گـل مـی کنـم
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ایران جاویدان


زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود
بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری....

ه مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در
توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت
بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه
داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست
و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا
کسی آن را ببرد



زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود
بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی.
کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کوروش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری....


به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کوروش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در
توان داشتند برای کوروش فرستادند.
وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت
بسیار بیشتر بود.
کوروش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه
داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست
و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا
کسی آن را ببرد



چیست فرق آدمی با جانور؟

تا که می نازد به خود نوع بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز

بود بیش از جانور غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر

عقل دور و اندیش و آینده نگر

درشگفتم من چرا این برتری؟

 

 

گشته در او مایه ی وحشی گری


در طبیعت بی گمان هر جانور

هست در هنگام سیری بی خطر

من نمی دانم چرا نوع بشر؟

وقت سیری میشود خون خوارتر؟

در میان جنگل دور و دراز

هیچ حیوان دیده ای هم جنس باز؟

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار؟

جمع شیران را کشد بالای دار؟

هیچ گرگی دیده ای که از بهر مقام

گرگ ها را کرده باشد قتل عام؟

هیچ ماری دیده ای با زهر خود

کشته ها بر پا کند در شهر خود؟

هیچ میمون ساخته بمب اتم؟

تا که هستی را کند از صحنه گم

دیده ای هرگز الاغی باربر

مین گذارد کار زیر پای خر؟

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند؟

یا به اسب دیگری تهمت زند؟

هیچ خرسی آتش افروزی کند؟

یا گرازی خانمان سوزی کند؟

هیچ گاوی دیده ای که از اعتیاد

داده گاو و گاوداری را به باد؟

پس چرا انسان با عقل و خرد

آبروی دام و دد را می برد؟!!

پس بوٌد دیوانه ای بی آزارتر

زآنکه محروم است از عقل بشر

مولوی استاد حکمت در جهان

کرده بس این نکته را شیرین بیان

((آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از آن دیوا

چیست فرق آدمی با جانور؟

تا که می نازد به خود نوع بشر

آدمی را گر نبود این امتیاز

بود بیش از جانور غرق نیاز

هست این نیروی ممتاز بشر

عقل دور و اندیش و آینده نگر

درشگفتم من چرا این برتری؟

 

 

گشته در او مایه ی وحشی گری


در طبیعت بی گمان هر جانور

هست در هنگام سیری بی خطر

من نمی دانم چرا نوع بشر؟

وقت سیری میشود خون خوارتر؟

در میان جنگل دور و دراز

هیچ حیوان دیده ای هم جنس باز؟

هیچ شیری دیده ای در بیشه زار؟

جمع شیران را کشد بالای دار؟

هیچ گرگی دیده ای که از بهر مقام

گرگ ها را کرده باشد قتل عام؟

هیچ ماری دیده ای با زهر خود

کشته ها بر پا کند در شهر خود؟

هیچ میمون ساخته بمب اتم؟

تا که هستی را کند از صحنه گم

دیده ای هرگز الاغی باربر

مین گذارد کار زیر پای خر؟

هیچ اسبی دیده ای غیبت کند؟

یا به اسب دیگری تهمت زند؟

هیچ خرسی آتش افروزی کند؟

یا گرازی خانمان سوزی کند؟

هیچ گاوی دیده ای که از اعتیاد

داده گاو و گاوداری را به باد؟

پس چرا انسان با عقل و خرد

آبروی دام و دد را می برد؟!!

پس بوٌد دیوانه ای بی آزارتر

زآنکه محروم است از عقل بشر

مولوی استاد حکمت در جهان

کرده بس این نکته را شیرین بیان

((آزمودم عقل دوراندیش را

بعد از آن دیوانه سازم خویش را))

زین سبب آنکس که می نوشد شراب

تا شود لا یعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حیرت بی خبر

پس شرف دارد به شیخ حیله گر!!

نه سازم خویش را))

زین سبب آنکس که می نوشد شراب

تا شود لا یعقل و مست و خراب

چون شود از عقل و حیرت بی خبر

پس شرف دارد به شیخ حیله گر!!



 

هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد.

زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت : من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید .

برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید.

یه بنده خدایی هم یک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید .

فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم

پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده

پسر بچه گفت: احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون !!!




شب جور ضحاک

گرچه بس تاریک است

گرچه بس اختر تابنده و پاک

بی گناه و بی باک

شد فکنده بر خاک

...

اما

"آسمان غرق ستارست هنوز"

آسمان ایران پر زنورست هنوز

اختران را خس و خاشاک مدانید که ما

مزرع سبز فلک را چو چراغیم همه



یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار

شعری برای بختک ، شعری برای آوار 

تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه 

باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار 

این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط 

روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار

چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین

چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار

در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است

گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار

تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را

تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار

عشقت هوای تازه است ، در این قفس که دارد

هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم ،‌ جان دوباره ،‌من نیز

حل می شوم در اینان این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد ،‌وز هفت برج و بارو

خواهد گذشت تا من ، همچون نسیم عیار

حسین منزوی



ای کوروش 

ای نشان اهورایی این سرزمین

ای خاک چون خورشید

نخواب زیرا که اینجا شب نیست

شبی نیست چون آن شبهای با صفا که آسوده می خوابیدی

امروز ما بیدار نیستیم پس تو نخواب

می گویند که شب رفته و روز آمده

اماّ امروز از آن روزهای داغ جهنمیست

امروز اهریمنان اهورا نمایند

امروز اگر صدایی به تحسین تو بر می آید یا خاموش میشود ویا تبعید

امروز انگار دیگر نیستی

نه تو هستی و نه ایران

کوروش نخواب



ایران من! ای هرکه رسیده ست به جایی،

 

 کنده ست تورا پوست به امید قبایی!

ایران من! ای قسمت مردان تو از تو،

 تنهایی: "یمگان دره ای" تنگی " نایی



 

مترسک ساختم ! تا پاسبان خرمنم باشد

نه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!


لباسم را تنش کردم کلاهم را به او دادم

که شاید قدر دان زحمت گاوآهنم باشد

 



 

ايراني هميشه پيروز و با افتخار




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دریافت کد رتبه جهانی سایت و وبلاگ