منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
وصیتنامه شهدا
وصیت شهدا
نويسندگان
درباره

بـا تـوگـويـم ميهنــم ايـن بـار هـم گـل مـی کنـم آسمـانـت را پُـلِ پـروازِ سُنبـل مـی کنـم در سـرِ پيـری جـوان مـی گـردمـی همچـون بهـار کـوچـه بـاغـت را پـر از آواز بلبـل مـی کنـم جـاودانـه ميهنـم اين بـار هـم مـی سـازمـت چون درفـش کـاويـان هر جای می افرازمت همچـو رستـم می کَـنم ديـو پليـدی را ز جـای چـون فـريـدون شـوکـت ديـريـنه می پـردازمت با تـو مـام ميهنـم ديـرينه پيمـان می کنـم گـر که ايـرانـم نبـاشـد، تـرک ايـن جـان می کنم همچـو آرش بر پَـرِ البـرز جـان بـر کَـف بـه پـای کوهسـاران را پُـر از آواز ايــران می کنم بـا تـو گـويـم ميهنـم اين بـار هـم گـل می کنم با تـو گـويـم ميهنم ايـن بـار هـم گـل مـی کنـم
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ایران جاویدان

تا اوایل قرن بیستم، مردم جهان کشور ما را با عنوان رسمی" پارس یا پرشین" می شناختند، اما در  دوران سلطنت رضاشاه که بحث رجعت به ایران باستان و تاکید بر ایران پیش از اسلام قوت گرفته بود، حلقه ای از روشنفکران باستان گرا مانند سعید نفیسی،محمد علی فروغی و سید حسن تقی زاده در حکومت پهلوی اول با حمایت مستقیم رضاشاه گردهم آمده بودند که به این منظور اقداماتی را انجام می دادند،"سعید نفیسی" از مشاوران نزدیک رضاخان به وی پیشنهاد کرد نام کشور رسما به "ایران" تغییر یابد، این پیشنهاد در آذر ماه 1313 شمسی رنگ واقعیت به خود گرفت، یادداشتی را که از نظر می گذرانید، مقاله ای از سعید نفیسی در روزنامه اطلاعات است که بعد از رسمی شدن عنوان ایران، دلایل و توجیه تاریخی و فرهنگی این انتخاب را با عموم مردم در میان گذاشته است.

سعید نفیسی

سعید نفیسی



ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده, می داند.

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده, می داند.

ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند.

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد.

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده.

و ارزش یک ثانیه را آن که از تصادفی مرگبار جان به در برده, می داند.

باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است! گنجتان را آسان از دست ندهید!

به یاد داشته باشید: زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند!

فراموش نکنید:

                  دیروز به تاریخ پیوست.

                  فردا معماست.        

                  و امروز هدیه است!



منم کوروش, شاه جهان, شاه بزرگ, شاه توانمند, شاه بابِل, شاه سومر و اَکَد, شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه, شاه بزرگ... نوه کوروش, شاه بزرگ... نبیره چیش پیش, شاه بزرگ...

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم, همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح کوشیدم.

من برده داری را برانداختم, به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

 

مَردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم...

 

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نَبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود, به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادمانی و خرمی به نیایشگاه های خودشان بازگرداندم.

بشود خدایانی که آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم, هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند.

بشود که سخنان پربرکت و نیکخواهانه برایم بیابند.

بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند: "به کوروش شاه, پادشاهی که تو را گرامی می دارد و پیرش کمبوجیه, جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار."

من برای همه مردم, جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.



 

بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد

         دعا کبوتر عشق است و بال و پر دارد

                     بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب

                                که روزگار بسی فتنه زیر سردارد

                                          بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا

                                                     زپشت پرده غیب به ما نظر دارد

                                                               بخوان دعای فرج رابیادخیمه سبز

                                                                            که آخرین گل سرخ از همه خبر دارد

 

خدایا : عقیده مرا ازدست ” عقده ام”مصون بدار.
خدایا : به من قدرت تحمل عقیده “مخالف” ارزانی کن
.
خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت “تعصب” “احساس” و “اشراق” محروم نساز
.
خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم
.خدایا : شهرت منی را که:”میخواهم باشم” قربانی منی که ” میخواهند باشم” نکند.
خدایا : درروح من اختلاف در “انسانیت” را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم
.خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم
.
خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم
.
خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.



داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند
..



چیزی عزیز تر ز وطن  پیش من نبود                      رفتم به پای بوسش و دیدم وطن نبود

آن خاک پر بها  و گهر خیز و زر نگار                        زان آخوند  بود   و   دگر  مال  من نبود

آن روز هر چه را که بدیدم عذاب بود                      جز خشم و مرگ و دشنه و دار و رسن نبود

آن سرزمین پاک و اهورایی  و عزیز                       چیزی کم از عُمان و کویت و یمن نبود

گفتم:وطن کجاست؟که من بیوطن نی ام              این سرزمین شاد  که  بیتُ الحزن نبود 

سرشار از نشاط و سرور و  توانگری                     جز باغ و غنچه و گل و سرو و چمن نبود

این، مهد میترا بُد و ماًوای زردهُشت                     جای یزید و شمر و عُبید و حسن نبود

آنجا همیشه بلبل سرمست، می سرود               این سرزمین که مسکن زاغ و زغن نبود

ایران من کجا و نژاد عرب کجا؟                             بیگانه پروری که بدینسان علن نبود

این سرزمین پاک اهورا بُد ای دریغ                       زین پیشتر که  جایگه اهرمن  نبود

ایران بهشت بود و گلستان و مرغزار                     جز لاله اش به دامن دشت و دمن نبود

ای خالق بزرگ، چنین سرنوشت شوم                 هرگز سزا و درخور  ایران  من نبود



وقتی تو می گویی وطن من خاک بر سر می کنم

 

گویی شکست شیر را از موش باور میکنم

 

وقتی تو میگویی وطن بر خویش می لرزد قلم

 

من نیز رقص مرگ را با او به دفتر می کنم

 

وقتی تو می گویی وطن یکباره خشکم می زند

 

وان دیده ی مبهوت را با خون دل تَر می کنم

 

بی کوروش و بی تهمتن با ما چه گویی از  وطن

 

با تخت جمشید کهن من عمر را سر می کنم

 

وقتی تومی گویی وطن بوی فلسطین می دهی

 

من کی نژاد عشق با تازی برابر می کنم

 

وقت تو می گویی وطن از چفیه ات خون می چکد

 

من یاد قتل نفس با الله و اکبر میکنم

 

وقتی تو میگویی وطن شهنامه پرپر می شود

 

من گریه بر فردوسی آن پیر دلاور  میکنم

 

بی نام زرتشت مَهین ایران و ایرانی مبین

 

من جان فدای آن یکتا پیمبر می کنم

 

خون اوستا در رگ فرهنگ ایران می دود

 

من آیه های عشق را مستانه از بر می کنم

 

وقتی تو می گویی وطن خون است و خشم وخودکشی

 

من یادی از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهی در فلسطین) میکنم

 

ایران تو یعنی لباس تیره عباسیان

 

من رخت روشن بر تن گلگون کشور می کنم

 

ایران تو با یاد دین زن را به زندان می کشد

 

من تاج را تقدیم آن بانوی برتر می کنم

 

تاریخ ایران تو را شمشیر تازی می ستود

 

من با عدالتخواهیم یادی ز حیدر میکنم

 

ایران تو می ترسد از بانگ نوایِ نای و نی

 

من با سرود عاشقی آن را معطر میکنم

 

وقتی تو میگویی وطن یعنی دیار یار و غم

من کی گل"امید"را نشکفته پر پر میکنم


روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!  

- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.



 

 

 

 

با بال شکسته پرواز کردن هنر است



باید که فریاد کشید

ما که هستیم؟

فرزندان کاوه آهنگر

باید که برداشت درفش کاویانی را

ما فرزندان بابکیم - فرزندان کوروش

ما که هستیم؟

فرزندان رستم و سیاوش

باید گذر کرد از ین دهشتناک هفت خوان

باید گذر کرد ازآتش خشم این دیو سیه روی

باید علم کرد درفش کاویانی را دگر بار

بر تارک این سرزمین گهر بار

ما که هستیم ؟

فرزندان سهند و سبلان

و کوه سرفراز دماوند

ما که هستیم؟ فرزندان ایران




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دریافت کد رتبه جهانی سایت و وبلاگ